Friday، June 19، 2009

پس از آن روز‌های سبز

دوباره دچار روزمرگی خواهیم شد،
دوباره عادت خواهیم کرد،
به شنیدن دروغ،
به گذشتن از دروغ،
به فراموش کردن دروغ،
و مادرانی که خواهند ماند،
و فرزندانی که دیگر نیستند،
و بدنهایی زخمی و خسته،
و خونهایی بر زمین ریخته،
و آرمانی‌ که باقیست،
و راهی‌ که طولانیست،
و امید که مانده تا دوباره پا بگیرد،
و باز قصه‌های پدر از انقلابی‌ ناب،
انقلابی‌ در روز‌هایی‌ دور،
روز‌هایی‌ که او جان بر کاف
راهی‌ سرزمین جنوب
با من عکس یادگاری گرفت
به امید سرزمینی پر از امید و آزادی
و بازگشت پر از زخم پدر
و باز قصه‌های انقلاب
قصه‌هایی‌ از امام
کار و کار و کار و کار
که سرزمین مادریم
پر شود از هرچه خوبیست
و باز قصه‌های مادرم
از آن روز‌های خوب
شانه‌ به شانه‌ پدر
برای آزادی
و من که صدای غصه قصه‌ها را می‌شنوم
و من و آوازی غم انگیز در پس این قصه‌های خوب
و من که صبر خواهم کرد
صبر تا روزی که دوباره هم پیمان شویم
تا دوباره به پا خیزیم

Wednesday، June 17، 2009

تا همیشه سبز

دستبند سبز از دست بازیکنان تیم ملی‌ بیرون می‌‌آورید،
رنگ سبز چمن زمین فوتبال را چه می‌کنید؟
رنگ سبز درختان،
رنگ سبز چشمان دختران کرد،
سبزی تمام کوه‌های شمال،
سبزی سبزه‌های سفره هفت سین.
راستی‌ گنبد مسجد النبی هم سبز است.
تا ابد هر رنگ سبزی برای ما
نشان از مرد بزرگی‌ خواهد بود
که روزهایی سبز را به ما وعده می‌‌داد.

Monday، May 18، 2009

بیداری

از ترس نفسش بند آمده بود. زمین و آسمان قرمز بود. گرد و خاک و باد و طوفان بود و نبود. هر کسی‌ به طرفی‌ می دوید. جلوی مردی را گرفت و پرسید: چه خبر شده؟ مرد جوابش را نداد و به سویی دوید. صدائی شنید. انگار صدای مسیح بود که یارانش را به سوی خود می خواند. چطور فهمید که مسیح است، نمی دانست. ولی‌ مطمئن بود که مسیح است. عده زیادی دوان دوان به سمت مسیح می دویدند. حرفی‌ نبود. سخنی نبود. بدون هیچ حرف و سخنی هر کسی‌ که به سمت مسیح می رفت، خودش می فهمید که باید آنجا باشد یا نه. به طرف مسیح رفت. تاب نگاه نافذ مسیح را نیاورد. نتوانست حرفی‌ بزند. واقعیت چنان هویدا بود که شرم کرد یک قدم جلو تر برود.

چند قدم عقب رفت. همه آدمها حیران بودند. هیچ کس حواسش به دیگری نبود. هر کس به سویی می دوید. انگار از دور دماوند را دید. دلش یک لحظه آرام گرفت. همیشه از دیدن دماوند آرامش می گرفت. ناگهان کوه جلوی چشمانش متلاشی شد. ترس تمام وجودش را فرا گرفت. پریشان بود. تمام آبهای روان شعله ور بودند. ستاره‌ها از آسمان به زمین می ریختند.

باز صدائی شنید. آشنا بود. صدای محمد (ص) بود. جانش آتش گرفت. او که هرگز این صدا را نشنیده بود. چطور می شناخت؟ به سمت صدا رفت. محمد (ص) پشت به او ایستاده بود و امتش را به سوی خویش می خواند. آدمها دسته دسته به سمتش می رفتند. نمی توانست بگوید آدمهایی که می ماندند بیشتر بودند یا آنها که با صورتهایی غمگین دور می شدند. زیاد بودند، زیاد.

خواست یک قدم جلو بگذارد، نتوانست. خواست فریاد بزند و بگوید که اینجاست، نتوانست. نه پاهایش همراهی می کردند و نه زبانش. در آن همه آشوب و پریشانی و ترس، تنها مانده بود. ناگهان آسمان شکافته شد. صدائی آمد. همه را به سمت خود می خواند. آدمها گروه گروه می رفتند که قضاوت شوند. او تنها بود. فریاد زد. آنقدر بلند که شاید خدا صدایش را بشنود و به او رحم کند.

انگار از یک تونل سیاه و طولانی‌ عبور کرده بود. از صدای فریاد خودش از خواب پرید. عرق کرده بود. لیوان آب را برداشت و روی سرش خالی‌ کرد. کشوی میز کنار تخت را باز کرد. "Green Crad" ش را که دید، خیالش راحت شد. به سختی‌هایش می‌‌ارزید. ارزشش را داشت. چه فرقی‌ می‌‌کرد که بگوید مسیحی‌ است یا مسلمان، یا یهودی . تا صبح چیزی نمانده بود. بلند شد تا دوش بگیرد و برای اولین روز کاریش آمده شود.

ناهار را با یکی‌ از دوستانش که "Scientology" بود قرار گذاشته بود. می دانست که از او خواهد خواست که باز از عقایدش حرف بزند. حرف هایش، مدرک و دلیل‌هایی‌ که می‌‌آورد، به او آرامش می داد. دلش می‌خواست حرف‌های دوستش را بشنود، شاید خوابش را فراموش کند.
*****************************************************************************************************
شرکت در شش ماهی‌ که او در آنجا کار می کرد، سود بی‌ سابقه‌ای کرده بود. رئیس شرکت یک مهمانی به مناسبت این موفقیت ترتیب داده بود. قرار بود از او و چند نفر دیگر تقدیر شود. لباس‌های مرتبی پوشیده بود. سعی‌ می کرد روی آدم‌های مهم و پر نفوذ تاثیر بگذارد. برای پیشرفت شغلی‌‌اش ضروری بود. لبخند می زد. مودب بود. دو لیوان قهوه پشت سر هم نوشید. دیگر قهوه برای بیدار نگه داشتنش کار ساز نبود. سعی‌ می کرد حواسش را جمع کند. وقتی‌ رئیس شرکت صدایش زد تا برود و چند کلمه حرف بزند، نتوانست بیشتر از چند قدم بردارد. از حال رفت و روی زمین افتاد.
*****************************************************************************************************
انرژی زیادی نداشت تا بتواند با پرستار جر و بحث کند که به او آمپول آرامش بخش تزریق نکند. نمی دانست چطور به پرستار بفهماند که نمی خواهد به خواب برود. شش ماه بود که نخوابیده بود. پرستار به حرفهایش گوش نمی داد. آمپول را تزریق کرد. پلک‌هایش کم کم سنگین شد و به خواب رفت.

از ترس نفسش بند آمده بود. زمین و آسمان قرمز بود. گرد و خاک و باد و طوفان بود و نبود. هر کسی‌ به طرفی‌ می دوید. جلوی مردی را گرفت و پرسید: چه خبر شده؟ مرد جوابش را نداد و به سویی دوید. صدائی شنید ...

Sunday، May 10، 2009

...

زخمه بزن بر سیمهای ساز،
که از هرمِ نفس‌های گرمت،
ساز نم کشیده،
در این روز‌های پر از غربت،
باز صدای دلنواز گذشته را بیابد.
زخمه بزن بر سیمهای ساز،
و بخوان آواز باران را،
که ببارد،
که بشوید،
که نمایان کند،
که حقیقت،
که سراب،
که بدانیم،
که بفهمیم،
شاید ...

Friday، May 8، 2009

بیا تا بهار صبر کنیم ...

پیرمرد زودتر از پسرش از بنگاه خارج شد. حاضر نشده بود فروشگاهش را بفروشد. خریدار قبول نکرده بود که تا بهار برای خراب کردن ساختمان صبر کند. پسرش خیلی‌دلخور بود ولی‌پیرمرد نمی خواست قبل از فصل کوچ پرستوها ساختمان فروشگاه خراب شود. چند ماه بعد وقتی‌یک خریدار جدید، فروشگاه پیرمرد را خرید و آرم بزرگ سر در فروشگاه را پایین آورد. یک لانه پرستو پایین افتاد و خراب شد.

Thursday، May 7، 2009

رهایی

کمتر از بیست و چهار ساعت فرصت داشت تا باقی مانده کارهای خانه تکانی را انجام دهد. پرده‌های شسته شده را اتو کند. لباسهای چرک را در لباس شویی بیندازد. تمام خانه را جارو برقی بکشد. تا پخش آخرین قسمت سریال محبوبش یک ربع مانده بود. مقاله‌اش را هم باید کامل می کرد و برای استادش ایمیل می زد. هنوز غذا را بار نگذاشته بود. امیدوار بود که این بار غذایش روی اجاق برقی آشپزخانه ته نگیرد. آخرین روز سال را هم شرکت رفته بود. باید کارش را تمام می کرد و تحویل می داد. تمام بدنش درد می کرد. یک لحظه آرزو کرد که زمان بایستد. عقربه‌های ساعت حرکت نکند تا بتواند استراحت کند، بدون اینکه دیر شود. می‌خواست به طرف آشپزخانه برود که معجزه اتفاق افتاد. خودش را روی کناپه رها کرد و خوابید ... برق رفته بود.

Tuesday، May 5، 2009

فیلم "زمین"، یک فیلم کاملا فمینیستی!

با دوستان قرار گذاشتیم که برویم و به مناسبت روز زمین، فیلم زمین را تماشا کنیم. فیلم پر بود از مناظر زیبای طبیعت که با هر صحنه هوس می کردی دست از زندگی‌ شهری بشویی و به طبیعت پناه ببری. از زیبایی‌‌ها که بگذریم، فیلم پر بود از نقش مؤثر حیوانات مونث. خرس قطبی مادری که بچه‌هایش را بزرگ می‌کند. نهنگ مادری که بالاخره همراه بچه‌اش به مقصد می رسند. فیل مادری که سر انجام همراه بچه‌اش گروه فیلها را پیدا می‌کند و نجات پیدا می‌کند. اردک مادری که به جوجه‌هایش پرواز می‌‌آموزد و ... در کلّ این فیلم یک ساعت و نیمه، تنها سه حیوان مذکر حضور دارند. خرس قطبی پدری که بر اثر گرسنگی می میرد. پرنده مذکری که هرچه خانه را آب و جارو می‌کند و هرچه خودش را باد می‌کند و هرچه می رقصد و هرچه بالا و پایین می پرد، آخرش نمی‌تواند جواب بله را از عروس خانوم بگیرد. و شیر نری که نشسته است و فقط بلد است غرش کند. مانده‌ام در کار خدا که اصلا چرا این حیوانات مذکر را آفرید. حتما راه‌های دیگری هم برای تولید مثل پیدا می شد!

Monday، May 4، 2009

هوای تازه

پنجره را باز می‌کنم،
تا هوای تازه ببلعم،
همسایه سیگار می کشد،
سرفه نصیبم می شود.


شاید هم اگر اینطور بنویسمش، بهتر باشد:


پنجرهٔ باز،
هوای تازه،
سیگار همسایه،
نصیب من، سرفه.

Wednesday، April 8، 2009

داوطلب

حاجی قرآن را بالا گرفته بود و بچه‌های گروهش را از زیر قرآن رد می کرد تا سوار مینیبوس شوند. سعید که به حاجی رسید، سرش را پایین انداخت تا چشمش تو چشم حاجی نیفتد. طاقت نگاه‌های حاجی را نداشت. می ترسید چشمهایش بگویند که چه در سر دارد. حاجی به شانه‌اش زد و لبخند زد. سرش را بالا آورد. باز نگاهش با نگاه حاجی یکی‌ شد. دلش هری ریخت پایین، درست مثل دیشب که همه دور هم جمع شده بودند و هر کس دلیل آمدنش را می گفت. نوبت سعید که رسید، ساکت ماند. نمی دانست چه بگوید. او نه از بچه‌های جنگ بود، نه از خانواده شهدا و نه از اهالی اطراف که یکی‌ از آشناهایش را روی مین از دست داده باشد. حاجی به دادش رسید و گفت: احتمالا آقا سعید نمی خواد چیزی بگه که ریا نشه.
همون موقع بود که نگاهش با نگاه حاجی یکی‌ شده بود و از شرم سرش را پایین انداخته بود. روی یکی‌ از صندلی‌‌های مینیبوس نشست. تکه روزنامه‌ای را از جیبش بیرون آورد. خواند، دوباره تا کرد و در جیبش گذاشت. این روزها روزی صد بار این کار را کرده بود، انگار می‌خواست یادش نرود که برای چه اینجا آمده است.
هر کدام از اعضای گروه کری می خواند که امروز قرار است بیشترین مین را خنثی کند. یکی‌ از سعید پرسید: آقا سعید تو می‌خوای چند تا مین خنثی کنی‌؟
به این فکر نکرده بود که می‌خواهد چند تا مین خنثی کند. همینطوری گفت: پنج تا.
صدای خنده همه بلند شد. سعید هم خندید.
به هر مینی که می رسید حرفهای حاجی را در کلاس آمادگی‌ مرور می کرد و سعی‌ می کرد درست طبق آنها مین را خنثی کند. به مین پنجم که رسید مکث کرد. تکه روزنامه را از جیبش بیرون آورد و دوباره خواند. به آسمان نگاه کرد. می‌خواست در دلش چیزی بگوید ولی‌ نمی توانست. فقط به آسمان نگاه می کرد. نمی توانست با خدا حرف بزند. مطمئن نبود که خدا او را می بخشد.
باید اول چاشنی مین را خنثی می کرد و بعد سیم را قطع می کرد. حاجی بارها و بارها در کلاس گفته بود. نفس عمیقی کشید. باز به آسمان نگاه کرد.
قبل از خنثی کردن چاشنی، سیم را قطع کرد. یک لحظه دید حاجی به طرفش می دود. خودش را روی مین انداخت. به اینجای کار فکر نکرده بود. ولی‌ وقتی‌ دید حاجی به طرفش می‌‌آید، مجبور شد این کار را بکند. توی یکی‌ از فیلمها دیده بود که زمان جنگ بعضی‌ از رزمنده‌ها خودشان را روی مین میندازند تا بقیه رد شوند و آسیب نبینند. او هم دلش نمی خواست حاجی صدمه ببیند.
می سوخت. تمام بدنش می سوخت. تا به حال در عمرش اینهمه درد را تحمل نکرده بود. نمی خواست پشیمان شود. تکه روزنامه را که در دستش مچاله شده بود دوباره خواند. از درد به خود می پیچید. صدای آدمهایی که به سمتش می دویدند مبهم بود. بوی سوختن اعضای بدنش را می شنید. دلش می‌خواست مثل بچه‌ها گریه کند. فریاد بزند. کمک بخواهد. ولی‌ هیچ کدام از این کارها را نمی کرد. تصمیم گرفته بود شجاعانه بمیرد تا وقتی‌ دخترش در مورد او انشا می نویسد، بنویسد که پدرش چقدر شجاع بوده و در راه نجات جان هموطنانش کشته شده. صدای دخترش را شنید که به مادرش گفت: مامان آخه من چی‌ باید بنویسم، اگه بنویسم که بابام بیکاره که همهٔ بچه‌ها بهم می خندند.
- خوب انشا ننویس. به خانوم معلمتون بگو که نتونستی انشا بنویسی‌.
زنش این را گفت و از اتاق بیرون آمد. سعید پرسید: با وام موافقت کردند؟
- نه، گفتند که چون من شوهر دارم و شوهرم هم سالمه و توانایی انجام‌ کار داره، وام بهمون تعلق نمیگیره. گفتند که بیکاری به اونها مربوط نمی‌شه.
سعید آهی کشید. زنش گفت: ایشالله درست می‌شه. توکل به خدا.
به اتاق پسرش رفت. پسرش پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود.
- چی‌ کار می کنی‌ بابا؟
- دارم فرمهای کنکور رو پر می‌کنم.
- ایشالله امسال سراسری قبول می شی‌.
- کاش یه سهمیه ای هم واسه آدمهای فقیر و بی‌ پول تو این فرمها بود.
آمده بود که با پسرش حرف بزند. یادش برود که هرچه امروز هم دنبال کار گشته بود پیدا نکرده بود. یادش برود که با وام موافقت نکرده بودند. یادش برود که دخترش باید برای فردا انشا بنویسد. آمده بود که همه چیز یادش برود و فقط به پسر درسخوانش افتخار کند. دستش را روی شانه پسرش گذاشت و گفت: بابا جان، امسال حتما سراسری قبول می شی‌. اگه باز مثل پارسال دانشگاه آزاد قبول شدی، خودم یک جوری پول شهریه رو جور می‌کنم.
پسر دستش را روی دست پدرش گذاشت و لبخند زد. نتوانست به چشمهای پسرش نگاه کند. از اتاق بیرون آمد. روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. روزنامه را باز کرد و یکی‌ یکی‌ تیتر خبر‌ها را خواند. خبر صفحه دوم را که دید هیجان زده شد. گفت: فاطمه، یک کار خوب پیدا کردم. ساکم را ببند. فردا می روم جنوب. مشکل همه حل می‌شه اگه خدا بخواد.
حاجی که به سعید رسید، سعید دیگه احساس درد نداشت و به آسمان خیره مانده بود. حاجی سعید را بغل کرد و به طرف ماشین برد. تکه روزنامه از دست سعید پایین افتاد. تکه روزنامه‌ای که این خبر را داشت:
"کشته شدگان مناطق آلوده به مین هنگام پاک سازی شهید محسوب می شوند"

Tuesday، March 31، 2009

تولد عید شما مبارک!

بی خیال این می شوم که برنامه جواب نمی دهد. می‌خواهم بنشینم و یک دل سیر "کلاه قرمزی" ببینم.