دوشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۱۲

حادثه

هنوز مطمئن نیستم که خبرِ درستی هست یا نه، ولی می خواهم قبل از فهمیدن آن در موردش بنوسم، اینطوری تاثیرگزارتر می شود!
دیروز یکی از دوستانمان گفت که اگر هنگام رانندگی کودک در صندلی مخصوصش نباشد، پلیس بچه را می گیرد. پسرک من هم خیلی ماشین سواری دوست ندارد. بیشتر از نیم ساعت که در ماشین باشد و خوابش نبرد شروع می کند به غرغر کردن. من سعی می کنم با اسباب بازی سرگرمش کنم. ولی بیشتر از ده دقیقه نمی توانم حواسش را پرت کنم. بعد شروع می کند آرام آرام گریه کردن. اگر بغلش نکنم صدای گریه اش بلندتر می شود، بعد سرخ می شود، وقتی خیلی بلند گریه می کند ناگهان نفسش بند می آید. گاهی هم آب دهانش می پرد توی گلویش و انگار دارد خفه می شود. خلاصه شرایطی پیش می آید که نمی شود بغلش نکرد.
حالا تصور کنید پشت چراغ قرمز هستیم. ترافیک سنگین است. بچه حوصله اش سر می رود و گریه می کند. آنقدر گریه می کند که با خودم می گویم گور بابای جریمه پلیس. بچه ام دارد هلاک می شود. بغلش می کنم. نمی دانم پلیس اگر ما را در این وضعیت ببیند بچه را از ما می گیرد. چراغ سبز می شود. ترافیک آنقدر سنگین است که آقای شوهر نمی تواند خط عوض کند و کناری برود و پارک کند. مجبور می شود به سمت جلو حرکت کند. ناگهان پلیس از خیابان سمت چپ وارد می شود و برای ما چراغ می زند که در کناری پارک کنیم. چون پای پلیس وسط آمده، ماشین ها به ما راه می دهند و ما به کوچه خلوتی می رویم و پارک می کنیم.
پلیس قوی هیکلی به پنجره ماشین می زند و اشاره می کند که با بچه پیاده شوم. با ترس و لرز پیاده می شوم. پلیس دیگری با آقای شوهر حرف می زند و گواهی نامه و مدارک ماشین را چک می کند. پلیس غول پیکر می خواهد بچه را از من بگیرد. می خواهم برایش توضیح بدهم که چرا بچه را بغل کرده بودم. ولی به حرف های من گوش نمی دهد. مقاومت می کنم تا بچه را ندهم ولی پلیس به زور بچه را از من می گیرد. به سمت پلیس غول پیکر می روم تا بچه را پس بگیرم. مرا با خشم به کناری هول می دهد. دوباره به سمتش می روم و التماس می کنم. اصلا به من نگاه نمی کند. بچه گریه می کند. من هم گریه می کنم. این بار بدون اعتنا به پلیس به سمت بچه می روم که بغلش کنم. پلیس من را محکم هول می دهد که زمین می خورم. عصبانی شده ام. به سمت پلیس حمله می کنم. پلیس در حالی که به من فحش می دهد، دوباره مرا به سمتی پرت می کند. این بار با صورت به زمین می خورم. احساس می کنم دماغم شکسته است. سرم را به سختی بالا می گیرم. خون از دماغم جاری شده و به زمین می ریزد. احساس می کنم یک شیر زخمی خشمگین هستم. بچه بلند بلند گریه می کند. نعره می کشم و به سمت پلیس حمله ور می شوم. می خواهم این بار دستش را گاز بگیرم و بچه را بغل کنم و فرار کنم. دهانم به دست پلیس نرسیده، مرا با لگد به زمین پرت می کند و تهدیدم می کند.
پلیس دیگری که مشغول بازجویی آقای شوهر بود به سمت پلیس قوی هیکل می آید تا کمکش کند. باید قبل از رسیدن او کاری کنم وگرنه دیگر زورم به آنها نمی رسد و بچه را با خودشان می برند. آنوقت من چه جوری بچه را پیدا کنم تو این دیار غریب. اصلا نکند بلایی سرش بیاورند. نکند آنقدر اذیت شود که تا آخر عمر خاطره این شب یادش نرود. این بار بلندتر نعره می کشم. خودم را به سمت پلیس غول پیکر پرت می کنم. قبل از اینکه به پلیس برسم، او اسلحه اش را بیرون می آورد و در حالیکه فحش می دهد به سمتم شلیک می کند. قلبم تیر می کشد. داغ می شوم. روی زمین می افتم. چشم از کودکم بر نمی دارم. او هم مرا نگاه می کند. درست مثل وقت هایی که می خواهم بخوابانمش. بغلش می کنم، آرام راه می روم، گاهی وقتها هم گهواره اش می شوم. خوابش که می گیرد، نگاهش روی نگاهم ثابت می شود. آنقدر همدیگر را نگاه می کنیم که پلکهایش سنگین می شود و به خواب می رود. من هم آنقدر نگاهش می کنم تا کم کم پلکهایم سنگین می شود و می میرم.
تیتراژ پایانی فیم روی پرده سینما بالا می رود و ترانه ای پخش می شود، از آن ترانه هایی که پایان فیلمهای مسعود کیمیایی یا ایرج قادری پخش می شود!!!

واژه جدید

 علاوه بر واژه های چهاردست و پا و سینه خیز باید واژه کمر خیز یا کتف خیز رو هم به حرکات کوچولوها اضافه کنند!

سه‌شنبه ۱ مهٔ ۲۰۱۲

دلتنگم ...

لعنت به اين همه قانون نانوشته كه اگر آدم بخواهد چند صباحي به دلش رفتار كند كنار گذاشته مي شود از اين مسابقه. دلم جزيره اي را مي خواهد خالي از اين همه قانون و مسابقه. دلم جزيره اي را مي خواهد كه زمان در آن ايستاده باشد. اصلا دلم اتاق نوجواني ام را مي خواهد. آنجا براي آقاي شوهر و آقاي كوچك هم جا هست.

یکشنبه ۲۹ آوریل ۲۰۱۲

زبان جديد

چندبار حرف "ح" را بلند تكرار كنيد و بعد حرف "خ". دقت كنيد كه از كجاي حلقتان هر كدام از اين حروف را ادا مي كنيد. حالا سعي كنيد كه حرف جديدي بگوييد از جايي از حلقتان كه بين جاي "ح" و "خ" باشد، همينجوري مي شود كم كم يك سري حرف جديد و بعد هم زبان جديد ساخت. زباني كه فقط خودتان از آن سر در مي آوريد. مي توانيد براي هر كدام از حروف جديد هم شكلهاي جديد براي نوشتن آنها درست كنيد!

سه‌شنبه ۲۴ آوریل ۲۰۱۲

براي اولين بار

ديروز براي اولين بار تونست كه دمر بشه. حواسم بهش نبود. داشتم جمع و جور مي كردم. يهو برگشتم و ديدم كه دمر شده. از خوشحالي مي خواستم جيغ بكشم. احساس مي كردم كه پسرم قهرمان شده. ولي خودش نفهميده بود كه چه كار بزرگي كرده. غرغر مي كرد كه برش گردونم. آخه اصلا دوست نداره كه دمر باشه! اول به آقاي شوهر زنگ زدم و بعدش هم به مامانم اينها و خبر موفقيت كوچكم را دادم. كاش اينقدر من و اين كوچولو تنها نبوديم و ذره ذره بزرگ شدنش رو عزيزترين هايمان هم مي ديدند.

پنجشنبه ۱۹ آوریل ۲۰۱۲

آدرسش فسقلیه ولی اسمش قاصدک تنها! :(

ای بابا، چرا هر چند وقت یک بار یک وبلاگ غم انگیز می خوره به پست من. خیلی دردناکه، پست های اول رو می خونم پر از شادی و امیده و یهو آخرش همه چی خراب می شه.

پنجشنبه ۲۹ مارس ۲۰۱۲

پياده روی

پرواز مرغان ماهيخوار
بالای سرم
هراس انگيز است
مردی سگش را با كالسكه به گردش آورده
خورشيد كم كمك به وصال آرامترين اقيانوس مي رسد
كودكي يك ساله همراه مادرش روي شنهای ساحل قهقهه مي زند
و من محو اينهمه زيبايي دلتنگ كودك كوچكم مي شوم
پشت به غروب خورشيد
راهي خانه

پنجشنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۲

تن های تنها

- وای خدای من، اینجا رو نگاه کن، ... نارنج ...، می دونی چند ساله که نارنج نخوردم؟
پیرمردی که جلوی من در صف ایستاده بود برگشت به طرفم، لبخندی زد و گفت "نارنج با ماهی خیلی خوب می شه." دولا شد و چند تا نارنج برداشت.
- پس شما هم قراره آخر هفته سبزی پلو ماهی درست کنید؟
پیر مرد در حالی که نارنج ها را برای حساب کردن جلوی آقای صندوقدار می گذاشت گفت: " من که خودم بلد نیستم ماهی درست کنم، فردا میام رستوران روبه رویی، ماهی می گیرم، نارنج هام رو هم با خودم میارم"

یکشنبه ۱۸ مارس ۲۰۱۲

...

خوندن این پست خیلی درد داشت ...

شنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

مادرم

میگن که آدم تا وقتی خودش مادر نشده، قدر مادرش رو نمی دونه، چون نمی دونه مادرش چقدر واسش زحمت کشیده تا به اینجا رسیده. ولی من نه به خاطر اینکه مادر شدم، نه به خاطر اینکه من هم درد رو تجربه کردم که البته به اندازه دردی که مادرم کشیده نبوده، نه به خاطر اینکه حس دوست داشتن فرزند رو تجربه کردم قدر مادرم رو بیشتر می دونم. به خطر اینها هم هست، ولی بیشتر به خاطر اینه که می بینم چقدر بی نظیر به کودک من محبت می کنه، به خاطر اینه که باز هنوز هم من که مادر شدم نشسته ام و او مادرانه زحمت می کشه. بعضی از آدمها به طور ذاتی مادر هستن، ربطی به این نداره که اصلا بچه دارن یا نه. گاهی فکر می کنم، نه اصلا مطمئن هستم که من نمی تونم مثل مادرم بشم.

مثل پروانه دور بچه ام می چرخد و من نگاهش می کنم. عاشقانه نگاهش می کنم. من مادرم را عاشق تر شدم.

جمعه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

شنل قرمزي

بايد وقت بگذارم و همه اون قصه هاي قديمي كه واسه بچه ها مي خونند تا خوابشون ببره رو يه دور مرور كنم. چند شب پيش داشتم براش قصه شنل قرمزي رو مي گفتم كه خوابش ببره، آخرش يادم نمي اومد كه شنل قرمزي چطور آقا گرگه رو شكست مي ده و مادر بزرگ رو نجات مي ده. حالا خوبه تو اين سن و سال نمي فهمه كه من قصه رو ماست مالي كردم. تا دير نشده بايد از اول ياد بگيرم!!!

چهارشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۱

در غربت ۲

هی از من می پرسن که به هیچی ویار نداشتی؟
هی من هم جواب می دم که والله اولش یه چیزایی دلم می خواست، مثلا نون سنگک، قره قوروت ... ولی اینجا پیدا نمی شد. بعد خیلی منطقی با خودم و بچه صحبت کردم که بی خیال ویار و هوس تو غربت! آخه بدتر حسرت به دل می مونید!

چهارشنبه ۹ نوامبر ۲۰۱۱

در غربت ۱

آدم که دور باشد، خیلی نمی فهمد که چقدر دلش می خواهد مادرش حاملگی اش را ببیند. وقتی مادرش پیشش می آید، تازه می فهمد که چقدر دلش می خواسته از اولش مادرش کنارش باشد. ببیند که شکمش چقدر بزرگ شده. آنوقت هی از بچه اش تعریف کند که توی دلش چه کار می کند، بعد هی بپرسد که وقتی توی دل مادرش بوده، این کارها را می کرده یا نه؟

شنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۱۱

یک روز خوب آفتابی

گاهی اوقات هوا اونقدر خوب میشه که تنها کاری که میتونی انجام بدی اینه که از خوشی جیغ بکشی. وقتی خورشید تو آسمون می تابه و یه نسیم خنک می وزه و برگ های درختها زرد و قرمز و نارنجی و سبزند. کاش که هیچ وقت این هوا تموم نمی شد.

هنوز مانده تا مادر شوم

وقتی هفت ماه مانده بود تا مادر شدن؛

به نظر می‌رسه که مادر شدن سخت‌تر از اون چیزیه که فکرشو می‌کردم. فکر نکنم بیست ثانیه بیشتر طول کشید تا دکتر صدای قلب بچه رو پیدا کرد ولی برای من یک عمر گذشت. چه فکر‌ها که از سرم نگذشت. پیش خودم گفتم نکنه الان بگه قلبش نمی‌زنه.
دکتر داشت توضیح می‌داد که دو ماه دیگه هم جنسیت بچه مشخص می‌شه و هم تعداد انگشت هاش رو می‌شمریم که مطمئن بشیم همه چیز درسته. دوباره هول و ولا افتاد به جونم که یعنی ممکنه تعداد انگشت‌های بچه‌ام کم و زیاد باشه؟! فکر کنم تا ده تا انگشت دست و ده تا انگشت پاشو بشمرن من از اضطراب سکته کنم. خلاصه اینکه دلم می‌خواد بشینم و یک دل سیر گریه کنم، نه واسه خودم، برای مامانم که تا حالا چقدر از این هول و ولا‌ها داشته. اون هم نه واسه یک نفر، واسه سه نفر!!!

**********

وقتی دو ماه و نیم مانده بود تا مادر شدن؛

دکتر گفت همه چی نرماله و فقط به خاطر اینکه مطمئن شه که بچه خوب رشد کرده، بهتره که سونوگرافی کنم. من هم تمام راه مطب دکتر تا خانه را گریه کردم که نکند بچه ام خوب رشد نکرده باشد. برای مامانم هم که داشتم تعریف می کردم باز زدم زیر گریه. مانده ام بعد از دو ماه و نیم من هم مثل همه مادرهای دنیا یک مادر محکم خواهم شد که بشود رویش حساب باز کرد ، بهش تکیه کرد و بشود تمام زخم ها و دردها را پیشش جا گذاشت؟

پنجشنبه ۶ اکتبر ۲۰۱۱

یک سیب گاز زده

دیروز، استیو جابز سفر تازه ای را آغاز کرد. پا به دنیایی گذاشت که برای همه ما نا شناخته است. داشتم فکر می کردم یک روز از خواب بیدار خواهیم شد و روی iPod ، iPhone یا iPad مان یک App جدید خواهیم دید. App ی که استیو از آن دنیا طراحی کرده که با آن بشود با عالم ارواح ارتباط صوتی و تصویری برقرار کرد.
روحش شاد.

دوشنبه ۳ اکتبر ۲۰۱۱

جدایی نادر از سیمین

دیدن "جدایی نادر از سیمین" برای اونایی که تصمیم گرفتند که خارج از کشور زندگی کنند، یا بیشتر دلشون می خواد خارج از کشور زندگی کنند و دنبال بهانه می گردند که دلشون قرص و محکم شود، به شدت توصیه می شود.

دیدن "جدایی نادر از سیمین" برای اونایی که تصمیم گرفتند که برگردند ایران، یا دلشون می خواد که برگردند و هنوز دو دل هستند و دنبال بهونه میگردند که با خیال راحت چمدون ها رو ببندند و راهی شوند، اصلا توصیه نمی شود!

دوشنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۱

روز مبادا

من مانده‌ام و یک عالمه لنگه دستکش ظرفشویی دست چپ برای روز مبادا. برای روزی که به جای دستکش دست راست، دستکش دست چپ سوراخ شود و من آنوقت یکی از همین دستکش‌های روز مبادا را در بیاورم و استفاده کنم!!!!

پینوشت: بد نیست به سازنده دستکش پیشنهاد بدهم که طوری دستکش‌ها را طراحی کنند که به هر دو دست بخورد!

دوشنبه ۵ سپتامبر ۲۰۱۱

آرزویی برای همیشه

یه حس هایی هستند که هیچ وقت عوض نمی شن یا از بین نمی رن. مثل حس اینکه پشت پیانو بشینی و تنها آهنگی که بلدی رو بزنی. چه شانزده ساله باشی و تو آمفی تئاتر مدرسه باشی، چه نوزده ساله و تو اتاق پیانو دانشکده هنر و چه سی ساله و تو مغازه لوازم موسیقی فروشی. پر می شی از یه حس ناب لذت، یه حس خوب عجیب و آرام. بعد به این فکر می کنی که روزی که آوارگی ها تمام شود و قرار شود یکجا ماندگار شوی اینبار حتما ...

جمعه ۲ سپتامبر ۲۰۱۱

روح ورزشکار

احساس می کنم روح من یک روح چاق و خپل است که جان می کند تا از بدنم جدا شود و بگذارد که خوابم ببرد، از طرف دیگر جانش هم در می آید که برگردد به بدنم تا بیدار شوم. بر عکس روح آقای شوهر که خیلی فرز و چابک است. به چشم بر هم زدنی خواب می رود و با کوچکترین صدایی بیدار می شود و دوباره در کمتر از ثانیه ای خواب می رود. کسی ورزش روح سراغ ندارد که روح من هم کمی چابک شود؟