دوباره دچار روزمرگی خواهیم شد،
دوباره عادت خواهیم کرد،
به شنیدن دروغ،
به گذشتن از دروغ،
به فراموش کردن دروغ،
و مادرانی که خواهند ماند،
و فرزندانی که دیگر نیستند،
و بدنهایی زخمی و خسته،
و خونهایی بر زمین ریخته،
و آرمانی که باقیست،
و راهی که طولانیست،
و امید که مانده تا دوباره پا بگیرد،
و باز قصههای پدر از انقلابی ناب،
انقلابی در روزهایی دور،
روزهایی که او جان بر کاف
راهی سرزمین جنوب
با من عکس یادگاری گرفت
به امید سرزمینی پر از امید و آزادی
و بازگشت پر از زخم پدر
و باز قصههای انقلاب
قصههایی از امام
کار و کار و کار و کار
که سرزمین مادریم
پر شود از هرچه خوبیست
و باز قصههای مادرم
از آن روزهای خوب
شانه به شانه پدر
برای آزادی
و من که صدای غصه قصهها را میشنوم
و من و آوازی غم انگیز در پس این قصههای خوب
و من که صبر خواهم کرد
صبر تا روزی که دوباره هم پیمان شویم
تا دوباره به پا خیزیم
Friday، June 19، 2009
پس از آن روزهای سبز
Posted by
مریم
3
comments
Wednesday، June 17، 2009
تا همیشه سبز
دستبند سبز از دست بازیکنان تیم ملی بیرون میآورید،
رنگ سبز چمن زمین فوتبال را چه میکنید؟
رنگ سبز درختان،
رنگ سبز چشمان دختران کرد،
سبزی تمام کوههای شمال،
سبزی سبزههای سفره هفت سین.
راستی گنبد مسجد النبی هم سبز است.
تا ابد هر رنگ سبزی برای ما
نشان از مرد بزرگی خواهد بود
که روزهایی سبز را به ما وعده میداد.
Posted by
مریم
5
comments
Monday، May 18، 2009
بیداری
چند قدم عقب رفت. همه آدمها حیران بودند. هیچ کس حواسش به دیگری نبود. هر کس به سویی می دوید. انگار از دور دماوند را دید. دلش یک لحظه آرام گرفت. همیشه از دیدن دماوند آرامش می گرفت. ناگهان کوه جلوی چشمانش متلاشی شد. ترس تمام وجودش را فرا گرفت. پریشان بود. تمام آبهای روان شعله ور بودند. ستارهها از آسمان به زمین می ریختند.
باز صدائی شنید. آشنا بود. صدای محمد (ص) بود. جانش آتش گرفت. او که هرگز این صدا را نشنیده بود. چطور می شناخت؟ به سمت صدا رفت. محمد (ص) پشت به او ایستاده بود و امتش را به سوی خویش می خواند. آدمها دسته دسته به سمتش می رفتند. نمی توانست بگوید آدمهایی که می ماندند بیشتر بودند یا آنها که با صورتهایی غمگین دور می شدند. زیاد بودند، زیاد.
خواست یک قدم جلو بگذارد، نتوانست. خواست فریاد بزند و بگوید که اینجاست، نتوانست. نه پاهایش همراهی می کردند و نه زبانش. در آن همه آشوب و پریشانی و ترس، تنها مانده بود. ناگهان آسمان شکافته شد. صدائی آمد. همه را به سمت خود می خواند. آدمها گروه گروه می رفتند که قضاوت شوند. او تنها بود. فریاد زد. آنقدر بلند که شاید خدا صدایش را بشنود و به او رحم کند.
انگار از یک تونل سیاه و طولانی عبور کرده بود. از صدای فریاد خودش از خواب پرید. عرق کرده بود. لیوان آب را برداشت و روی سرش خالی کرد. کشوی میز کنار تخت را باز کرد. "Green Crad" ش را که دید، خیالش راحت شد. به سختیهایش میارزید. ارزشش را داشت. چه فرقی میکرد که بگوید مسیحی است یا مسلمان، یا یهودی . تا صبح چیزی نمانده بود. بلند شد تا دوش بگیرد و برای اولین روز کاریش آمده شود.
ناهار را با یکی از دوستانش که "Scientology" بود قرار گذاشته بود. می دانست که از او خواهد خواست که باز از عقایدش حرف بزند. حرف هایش، مدرک و دلیلهایی که میآورد، به او آرامش می داد. دلش میخواست حرفهای دوستش را بشنود، شاید خوابش را فراموش کند.
*****************************************************************************************************
شرکت در شش ماهی که او در آنجا کار می کرد، سود بی سابقهای کرده بود. رئیس شرکت یک مهمانی به مناسبت این موفقیت ترتیب داده بود. قرار بود از او و چند نفر دیگر تقدیر شود. لباسهای مرتبی پوشیده بود. سعی می کرد روی آدمهای مهم و پر نفوذ تاثیر بگذارد. برای پیشرفت شغلیاش ضروری بود. لبخند می زد. مودب بود. دو لیوان قهوه پشت سر هم نوشید. دیگر قهوه برای بیدار نگه داشتنش کار ساز نبود. سعی می کرد حواسش را جمع کند. وقتی رئیس شرکت صدایش زد تا برود و چند کلمه حرف بزند، نتوانست بیشتر از چند قدم بردارد. از حال رفت و روی زمین افتاد.
از ترس نفسش بند آمده بود. زمین و آسمان قرمز بود. گرد و خاک و باد و طوفان بود و نبود. هر کسی به طرفی می دوید. جلوی مردی را گرفت و پرسید: چه خبر شده؟ مرد جوابش را نداد و به سویی دوید. صدائی شنید ...
Posted by
مریم
13
comments
Sunday، May 10، 2009
...
زخمه بزن بر سیمهای ساز،
که از هرمِ نفسهای گرمت،
ساز نم کشیده،
در این روزهای پر از غربت،
باز صدای دلنواز گذشته را بیابد.
زخمه بزن بر سیمهای ساز،
و بخوان آواز باران را،
که ببارد،
که بشوید،
که نمایان کند،
که حقیقت،
که سراب،
که بدانیم،
که بفهمیم،
شاید ...
Posted by
مریم
5
comments
Friday، May 8، 2009
بیا تا بهار صبر کنیم ...
Posted by
مریم
6
comments
Thursday، May 7، 2009
رهایی
Posted by
مریم
7
comments
Tuesday، May 5، 2009
فیلم "زمین"، یک فیلم کاملا فمینیستی!
Posted by
مریم
6
comments
Monday، May 4، 2009
هوای تازه
پنجره را باز میکنم،
تا هوای تازه ببلعم،
همسایه سیگار می کشد،
سرفه نصیبم می شود.
شاید هم اگر اینطور بنویسمش، بهتر باشد:
پنجرهٔ باز،
هوای تازه،
سیگار همسایه،
نصیب من، سرفه.
Posted by
مریم
6
comments
Wednesday، April 8، 2009
داوطلب
همون موقع بود که نگاهش با نگاه حاجی یکی شده بود و از شرم سرش را پایین انداخته بود. روی یکی از صندلیهای مینیبوس نشست. تکه روزنامهای را از جیبش بیرون آورد. خواند، دوباره تا کرد و در جیبش گذاشت. این روزها روزی صد بار این کار را کرده بود، انگار میخواست یادش نرود که برای چه اینجا آمده است.
به هر مینی که می رسید حرفهای حاجی را در کلاس آمادگی مرور می کرد و سعی می کرد درست طبق آنها مین را خنثی کند. به مین پنجم که رسید مکث کرد. تکه روزنامه را از جیبش بیرون آورد و دوباره خواند. به آسمان نگاه کرد. میخواست در دلش چیزی بگوید ولی نمی توانست. فقط به آسمان نگاه می کرد. نمی توانست با خدا حرف بزند. مطمئن نبود که خدا او را می بخشد.
قبل از خنثی کردن چاشنی، سیم را قطع کرد. یک لحظه دید حاجی به طرفش می دود. خودش را روی مین انداخت. به اینجای کار فکر نکرده بود. ولی وقتی دید حاجی به طرفش میآید، مجبور شد این کار را بکند. توی یکی از فیلمها دیده بود که زمان جنگ بعضی از رزمندهها خودشان را روی مین میندازند تا بقیه رد شوند و آسیب نبینند. او هم دلش نمی خواست حاجی صدمه ببیند.
- خوب انشا ننویس. به خانوم معلمتون بگو که نتونستی انشا بنویسی.
زنش این را گفت و از اتاق بیرون آمد. سعید پرسید: با وام موافقت کردند؟
- نه، گفتند که چون من شوهر دارم و شوهرم هم سالمه و توانایی انجام کار داره، وام بهمون تعلق نمیگیره. گفتند که بیکاری به اونها مربوط نمیشه.
سعید آهی کشید. زنش گفت: ایشالله درست میشه. توکل به خدا.
به اتاق پسرش رفت. پسرش پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود.
- چی کار می کنی بابا؟
- دارم فرمهای کنکور رو پر میکنم.
- ایشالله امسال سراسری قبول می شی.
- کاش یه سهمیه ای هم واسه آدمهای فقیر و بی پول تو این فرمها بود.
آمده بود که با پسرش حرف بزند. یادش برود که هرچه امروز هم دنبال کار گشته بود پیدا نکرده بود. یادش برود که با وام موافقت نکرده بودند. یادش برود که دخترش باید برای فردا انشا بنویسد. آمده بود که همه چیز یادش برود و فقط به پسر درسخوانش افتخار کند. دستش را روی شانه پسرش گذاشت و گفت: بابا جان، امسال حتما سراسری قبول می شی. اگه باز مثل پارسال دانشگاه آزاد قبول شدی، خودم یک جوری پول شهریه رو جور میکنم.
پسر دستش را روی دست پدرش گذاشت و لبخند زد. نتوانست به چشمهای پسرش نگاه کند. از اتاق بیرون آمد. روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. روزنامه را باز کرد و یکی یکی تیتر خبرها را خواند. خبر صفحه دوم را که دید هیجان زده شد. گفت: فاطمه، یک کار خوب پیدا کردم. ساکم را ببند. فردا می روم جنوب. مشکل همه حل میشه اگه خدا بخواد.
حاجی که به سعید رسید، سعید دیگه احساس درد نداشت و به آسمان خیره مانده بود. حاجی سعید را بغل کرد و به طرف ماشین برد. تکه روزنامه از دست سعید پایین افتاد. تکه روزنامهای که این خبر را داشت:
"کشته شدگان مناطق آلوده به مین هنگام پاک سازی شهید محسوب می شوند"
Posted by
مریم
17
comments
Tuesday، March 31، 2009
تولد عید شما مبارک!
Posted by
مریم
6
comments